بگو چي ديدم ٢٥
سلام
از ميدان ١٧ شهريور آمل مي گذشتم.
ترافيك بود و چراغ راهنما هم روشن! بگذريم از اين كه تايمر از٢٨٠ ثانيه شروع مي كرد به كم شدن و به صفر نرسيده رنگ چراغ عوض مي شد!
دو افسر پليس هم در ورودي خيابان ١٧شهريور سرگرم گفتگو و خوشگذراني!
خود پليس انگار پسري! ديدم با بلوز سفيد و شلواري سرمه اي و اندامي لاغر با سوتي بر لب! كه در وسط ميدان، در زمان سبزبودن چراغ با گردش دوراني دست ، رانندگان را تشويق به تردد سريع ميكرد! و با قرمز شدن چراغ با بالا نگهداشتن دست از تردد خودرو ها جلوگيري مي نمود.
راننده ي گردن شكسته اي! به فرمان ايستش توجه نكرد و گويا چراغ قرمز را رد كرد!
خود پليس انگار، دويد و جلوي خودروي متخلف ايستاد و پليس را از تخلفش مطلع كرد.
يكي از پليسها دستش را كشيد تا مانع تردد نشود.
به محض رها كردن دست! دگر باره به سرعت جلوي خودرو سبز شد و آنقدر اصرار كرد كه پليس دومي راننده را جريمه كرد و خود پليس انگار ! با چهره اي پيروز مندانه به وسط ميدان رفت و به هدايت خودروها ادامه داد!
مشاهده ي اين صحنه پرتم كرد به بيست سي سال قبل و در چهار راه دم پل كه ( خود پليس انگاري) به نام حميد بن حاج علي قهوه چي كه ياور پليس هاي راهنماي آن دوراه بود.
دوستدارتان: عبدالله قهقائي
میشه خوند!...
ما را در سایت میشه خوند! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت: 19:22