خاطرات دوران کارمندی(12) + تجربه ی گزینش رفتن

خرید بک لینک


خاطرات دوران كارمندي (۱۲)
سلام
بعد از تازه شدن گلو ! نوبت شخص من شد که پاسخگوی اعمال خودم باشم.
گفت: خوب آقای مهندس، شما نماز جمعه هم تشریف می برید؟
من: نه!
پرسید: چرا؟
من: جمعه ها یکی از کارگران مرغداری تعطیل می کنه و من باید مرغداری باشم!
پرسید: مگه نمیدونی اگه ۴ جمعه ی متوالی به نماز جمعه نری کافر خواهی بود؟ً
من: خوب که چی؟ فرض کن کافر جلوت نشسته!
حاج آقا حرفهایی می زنید ها! دارم برای امت حزب الله غذا تولید می کنم. این به اون در!!
گفت: گویا رساله زیاد مطالعه نمی کنی، راستی بفرما مقلد کدام یک از مراجع هستی؟
من: با کمی مکث گفتم، تا قبل از انقلاب خانواده ام می گفتند ما مقلد آقای خوئی هستیم! بعد که امام آمد، همه با هم! شدیم مقلد ایشون.
گفت : امام كه الان ارتحال كردند شما مرجعتان را انتخاب نكرديد؟ در همان رساله امام نوشته مرجع زنده باشه بهتره!( نقل به مضمون)
من: رساله ي ايشان را نديدم و نخوندم.
پرسيد پس مسائل شرعي خودت را چگونه حل مي كني؟
من: تو این سی چهل سال عمرم مسئله شرعی نداشتم و منبعد هم نخواهم داشت که لازم باشه به رساله رجوع کنم.
اینو گفتم طرف همینطور هاج و واج به من نگاه می کرد، که گفتم: والله!
در ادامه پرسید: اصول دین چند تاست؟
من: توحید ، نبوت ، معاد، عدل و امامت، ۵ تا
پرسید فروع دین چند تاست؟
من: نماز ، روزه، خمس، ذکات،حج، جهاد، امر به معروف، نهي از منكر.
۸ تا
گفت : تولا و تبرا را نگفتی. ده تاست.
من: اصلا نمیدونم تولا و تبرا چیه؟ الان می شنوم. من یادم میاد دبیرستان تو درس فقه که خوندیم همون هشت تا رو به ما گفتند و یاد گرفتم.
سری به تأسف تكون داد و گفت : اينم مهندس ما!!!
در ادامه پرسيد شما اصلاً مسجد نميريد؟
من: والله تا سال ٦٠ كه علي آباد بودم و تا يكسال بعدش كه اومدم آمل، چرا؟ هفتگي مي رفتم ولي بعد از اون، فقط گاهي براي شركت در مراسم ترحيم آشنايان و يا...
با تعجب پرسيد: چرا از سال ٦١ به بعد ادامه ندادي؟
خدا شاهده عين پاسخ من: والله از ٥٧ تا ٦١ از قند و شكر و روغن گرفته تا سيگار را مسجد مي داد، بعد از ٦١ كوپني شد و از بازار مي خريديم. لازم نبود ديگه برم مسجد. جز براي فاتحه خواني و گاهي كار ديگر..!!... فرضاً گرفتن معرفي نامه يا مهر كردن كاغذي!!
گزينش كن!! ديد فايده نداره، گفت بذار آخرين تير تركش را رها كنم شايد فرجي بشه!
گفت:
آقاي مهندس لطفاً تشريف ببريد دستشوئي، ته همین سالن، سمت چپ، وضو بگیرید و تشریف بیارید این سجاده را پهن کنید و چهار رکعت نماز بخوانید.
من: چی فرمودید؟ من الان برم وضو بگیرم و برای شما نماز بخوانم؟
جدي مي فرماييد؟ محال ممكنه من اينكار را براي شما بكنم. من اگر نماز ميخونم و يا نميخونم، صحيح ميخونم و يا غلط، اصلاً به هيچ كسي ربطي نداره.
اون بين من و خداي منه و تو اين خلوت، براي احدي جائي نيست.
شما صاحب اختياريد هر چيزي بنويسيد.
يارو ديد دارم يقه اش را مي گيرم به ساعتش نگاه كرد و ديد يك ساعت و نيم كامل شد.
همينطور كه داشت ساعت را به مچ دستش مي بست، گفت: ببخشيد وقتتون را گرفتم. خدا نگهدار.
من: خدا حافظ
فردا هم بخونيد.
دوستدارتان: عبدالله قهقائي
میشه خوند!...

ما را در سایت میشه خوند! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 23:14

صفحه بندی