خاطرات دوران كارمندي(١٨)
سلام
فرصتي پيدا شد، با مدير آمل دو نفره نشستيم. ايشان ليست كل كاركنان را آوردند و اسامي كساني را كه قبلاً علامت زده بودند را ميخواندند و من مي نوشتم.
حيرون بودم كه سيد چه ميكند؟ البته با خود!!
به من كه داشت لطف مي كرد. تمام كساني را كه انتخاب كرده بود جزو بهترين نيروهاي آمل بودند. در خاتمه پرسيدم : آقاي مهندس، مطمئنيد؟ گفت بله، چطور مگه؟ گفتم، آمل ضعيف نميشه؟
گفت: نگران نباش!
روز بعد با افراد ليست مشورت كردم، خوشبختانه همگي منت بر من گذاشتند و پذيرفتند.
مراتب را با ايشان صورتجلسه كرديم و فرستاديم استان و از فردا دو تن از منتخبين را براي يافتن محل اداره به محمود آباد فرستادم و با كمك تعدادي از افراد شناخته شده ي شهر كه هم لطفي به من داشتند و هم مشتاق بودند هر چه زودتر اداره راه بيفتد، ساختماني در جوار سازمان تعاوني روستايي اجاره كرديم و در كمتر از يكماه به محمودآباد منتقل شديم تا آقاي مدير آمل، نفسي به راحتي بكشد!
گفتنی است:از آنجائي كه مراكز خدمات حوزه ي محمودآباد دست نخورده باقي مانده بود، هيچكونه وقفه اي در خدمت رسانی به كشاورزان به وجود نيامد.
نا گفته نباشد، همكاران مراكز خدمات نيز جزو خبره ترين و مسلط ترين كاركنان بودند كه به خوبي به وظايفشان آشنا بودند. موقعي كه رفتم محمودآباد، مركز خدمات عبدالله آباد درساختمان استيجاري، مستقر بود و ساختمان در حال ساختش مراحل پاياني را مي گذراند و فقط بايد برقدار مي شد. روال كار برقدار شدن اينگونه بود كه بايد پيمانكاري انتخاب و به اداره ي برق معرفي مي كرديم تا تير و ترانس و سيم را نصب کند. آگهي مناقصه اي تهيه كرديم و به دفتر اتحاديه ي پيمانكاران برق ارسال نموديم. چهار پيمانكار در مناقصه شركت كردند كه برنده ي مناقصه، با اختلاف ١٥ هزار تومان با پيمانكار دوم، به مبلغ ١٠٣ هزارتومان شركتي بود كه يكي از شركاش ببينید كي بود؟!
يادتون مياد براي مرغداري برق ميخواستيم، آقای رئيسش همش ميگفت نوبتشون نشده؟ هموني كه شريك همون مرغداري هم بود.
بله حالا ديگه آقای رئيس بازنشسته شده و پيمانكار اين پروژه بود.
همانطوري كه انتظار ميرفت بموقع و با كيفيت مطلوب كار را به اتمام رسوند.براي تحويل صورت وضعيت و دريافت مبلغ قرارداد به اداره مراجعه و ازش مفاصا حساب بيمه و دارايي خواسته شد. تهيه و ارائه داد و وقتي داشت چك قرارداد را دريافت مي كرد گفت فلاني، هيچ ميداني در اين پروژه، هشت هزار تومان ضرر كرديم؟ چرا كه به بيمه و دارايي فكر نكرده بوديم.
گفتم: اين به اون در!!
گفت : چي؟
گفتم یادت میاد اونجا به من نمی تونستی برق بدی؟ اینجا منم نمیتونم کاری بکنم. گفت: معلومه.
آخی، بی حساب شدیم.
کلی از این بابت خندیدیم.
دوستدارتان: عبدالله قهقائی
میشه خوند!...
ما را در سایت میشه خوند! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 23:14