خاطره دوره دانشجوئي (٢)، اتاق ما

خرید بک لینک

خاطره دوره دانشجوئي (٢)

سلام

گفته بودم نزديكي هاي ١٦ آذر ساواك به خوابگاه ما حمله كرده بود، بخشي از اتفاقات را گفتم و وعده كردم كه بگم من با اون اعلاميه چه كردم.

آنشب يكي از دوستانم در تهران بود و من حيفم اومد ايشون نبينه. با بي احتياطي كامل، تو چمدون زير تخت گذاشتم و فردا بعد از ناهار به اتاق برگشتيم اعلاميه را بالاتفاق يكبار ديگر خونديم و نفهميدم چه حسي به من گفت آتيشش بزن!

تو تراس آتش زدم و آثارش محو شد.

درست همون شب حمله ي ساواكي هاانجام شد و همه ي ما را توي راهرو رو به ديوار به خط كردند.

ترس و هيجان جواني و تجربه ي بازديد بدني شدن، لباسهاي بعضاً ناجور و خنده ي قلقلكي ها و پج پج زير لب بچه ها و تشر افسرا و لگد سربازا به پشت ساق پاي پج پج كنندگان، الان كه دارم مي نويسم بايد بگم تجربه ي خوبي بود.

چرا كه اخبار اينچنيني روز را برايم باور پذير تر مي كند!

و اما تيم حمله كننده از چه كساني تشكيل مي شد؟

در هر راهرو يك لباس شخصي كه ساواكي بوده و دو افسر و به تعداد هر اتاق يك سرباز!

روش كار اينگونه بود كه ساواكي و يك افسرو يك سرباز، يك نفر از دانشجويان هر اتاق را به داخل اتاق هدايت مي كردند و پشت سر دانشجو خودشان وارد مي شدند و در جلوي چشم دانشجو، همه جاي اتاق را بازديد مي كردند.

من شده بودم نماينده ي اتاق خودمون.

بازديد از زير بالشها شروع شد و زير و روي تشك و پتوو كمد لباس و كليه ي سوراخ سنبه ها را مي گشتند و سرباز همزمان جاهاي بازديد شده را به وضع اول بر مي گرداند و مرتب مي كرد.

چنانچه در حال بازديد چيز ممنوعه اي نظير اعلاميه و كتاب و اسلحه ي گرم و سرد پيدا مي كردند صاحب آنرا شناسايي و صورتجلسه تنظيم ومتهم را به اتوبوس كميته ي مشترك هدايت مي كردند .

آن شب حدود ١٦٠ نفر را تا ٥ صبح دستگير كردند و قبل از روشن شدن هوا به قرارگاه شان منتقل كردند.

اتاقي كه عاري از هر چيز ممنوعه بود، ضمن عذرخواهي از ساكنين ، آنها را به اتاقشون هدايت مي كردند.

اتاق ما خوشبختانه تا لحظات پاياني بازديد، پاك بود.

تا رسيدند به چمدان من كه زير تخت بود.

كليه ي محتوياتش را ريختند روي تخت و در كف چمدان يه چيز دراز حدود ٧٠ سانتي به پهناي ٧-٨ سانتيمتر و ضخامت سه سانتي متر و روزنامه پيچ شده يافتند كه يك طرفش گرد و كلفت تر بود.

تا درش آوردند، رنگ از رخسارم پريد!!!

افسر تغيير موقعيت داد و اومد درست پشت سر من و ساواكيه نگاهش به چهره ي من بود و با دست شروع كرد به باز كردن روزنامه.

ادامه ي واقعه در خاطرات دوره دانشجويي (٣ )

دوستدارتان: عبدالله قهقايي

میشه خوند!...

ما را در سایت میشه خوند! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 9:44

صفحه بندی