
خاطرات دوران كارمندي( ١٧) سلام اوائل سال ۷۵ بود، بنا به دلائلی تصمیم گرفتیم منتقل شیم به تهران. درخواست من همزمان شده بود با شهرستان شدن محمودآباد و الزام سازمان کشاورزی استان به تاسیس هر چه زودتر مدی...
ادامه مطلب
خاطرات دوران كارمندي(١٨) سلام فرصتي پيدا شد، با مدير آمل دو نفره نشستيم. ايشان ليست كل كاركنان را آوردند و اسامي كساني را كه قبلاً علامت زده بودند را ميخواندند و من مي نوشتم. حيرون بودم كه سيد چه ميكن...
ادامه مطلب
خاطره سلام تو كوچه ي برزگر آمل، يك مغازه ي كوچك راديو سازي وجود داشت كه اوسا كارش يك پسر جوون و خوشتيپ و خوشرو و خوش خنده اي بود به اسم محمود راديو ساز كه خواهرزاده قاسم روشن سلموني بود و بعداً داماد روحاني شد. محمود خيلي پسر خوبي بود و با همه ي بچه محلها دوست. راديو ها و ضبط صوت و بعداً كه تلويزيون اومد تلويزيون مردم را تعمير مي كرد و خيلي در بند اين نبود كه چقدر پول بابت اجرت مي گيره. خرابي هاي كوچك را فوراً و بعضا بدون گرفتن پول انجام ميداد. گاهي تعمير با يك لحيم كاري و يا زدن يكي دوتا فس از...
ادامه مطلب